تبليغاتX
دریــــــــــــــچه ای رو بـه خـــــــدا
دریــــــــــــــچه ای رو بـه خـــــــدا
می دانــــــــــم دســــــــتانم را گـــــــرفتـــــــــه ای هـــــــر چنــــــــد دورم از تــــــو
ادمک ــــــــــــــــ

 

 

ادمک مرگ همینجاست بخند

   دمک اخر دنیاست بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذ ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند

راستی انچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست بخند

ادمک نغمه اواز نخوان به خدا اخر دنیاست بخن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 21:8 |

خدایا همه انسانها را به راه راست هدایت کن

خدایا دل تمام غم گرفتگان رو خوشحال کن

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:5 |

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:57 |

نــــــــامه ای به خـــــــــدا

سلام اي خداي مهربانم دوباره من بانامه ام امدم كه بگويم فقط تو به سراغ ما نمي ايي بلكه ما نيزبا تمام تيرگي هايمان دلتنگ تومي شويم . بوي بهار وعيد مي ايد،هواطورديگري است انگار عمونوروزدست هاي خسته ي خودراروي شاخه هاي نوجوان كشيده وانها شادي كنان سبزشده اند خورشيد خانم هم لبخند مي زند وجويبارهاي باغ ها همابي خنك در تن دارند.خدايا هرباربه تو نامه اي دادم جوابم رادادي واين سبب شدتاهرباردلتنگ شدم برايت نامه اي بنويسم وازخودم وديگران بگويم .وقتي عيد مي ايد يعني درست زماني كهدرخيابانها درظرفهاي بزرگ وبلور هاي كوچك  ماهي قرمز ميريزند وبسته هاي سيروسنجد سماق وسكه وسركه ميفروشند همه چيز شور وشعف ديگري دارد همه درتكاپوهستند كه لباس وكفش بخرندوباشوق وذوق به خانه ببرند ديگران شايد انگيزهاي براي رفتن وخريدن دارند،اما ما كه سال هاي زيادي خريديم وپوشيديم وخنديديم وخاطرات عيد را از خود به جاي گذاشتيم ولي امسال نميدانم  چه مي شود شايدغم دردلم خانه كرده دلم مي خواد خنده همگاني باشد مثل گريه مثل لباس مثل كفش ومثل اجيل،دلم مي خواهد هيچ پدرومادري شرمنده كودكانشان نباشند وبتوانند براي ان ها هم لباس نو بخرند. كودكان وبچه ها مشتاق يك لباس نو هستند وبا يك اسكناس عيدي مي خندند وبايك ديد وبازديد ساده هيجان زده مي شوند.بيايم شادي هايمان را تقسيم كنيم و غم ها را محو، خدايا در سال جديد سلامتي را به همه عطا كن، قلب هايمان را با حقيقت و پاكي اشنا كن. قلب هاي شكسته راچراغاني كن وعاشقان را به وصال برسان، خيابان ها را پاك و پارك ها راپاك ودور از تباهي كن تا فقط براي بازي و ارامش به انجا بيايند. خدايا هر كه در بند وزندان است نجات بده وهدايتگر همگان با ش.

ما زنده به عشق تو هستيم ،عشقت را چراغ راهنما كن.

                                                              

 

                                                            با تمام عشق نهانم به معبودم.

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 9:5 |

نـــــــــــامه ای از خـــــــــــــــدا........
 
من خدا هستم. امروزمی خواهم تمام مشکلات تو را حل کنم.به یاد داشته باش که من نیازی به کمک تو
 
ندارم.اگر در زندگی در شرایطی قرار گرفتی که هیچ کاری از دستت بر نمی آمد تلاش نکن که این شرایط را
 
از بین ببری با مهربانی مشکلت را درون جعبه ای قرار بده به نام <مخصوص خدا> مطمئن باش بالاخره
 
مشکلت را حل خواهم کرد . اما نه در زمانی که تو می خواهی  بلکه در زمانی که خودم صلاح می دانم.

پس از اینکه مشکلت را دورن این جعبه قرار دادی دیگر نگران هیچ چیز نباش  در عوض خودت را مشغول

کارهای لذت بخش و شادی آور زندگی کن .

اگر توی ترافیک گیر کردی نا امید نشو !در دنیا انسان هایی وجود دارند که رانندگی برایشان یک رویای

دست نیافتنی است.

آیا امروز در محل کار روز خسته کننده ای داشتی ؟ به شخصی فکر کن که سال هاست از محل کارش اخراج

شده است.

آیا از اینکه در رابطه ی عشقی ات موفق نبوده ای ناراحتی؟به افرادی فکرکن که هیچ گاه نتوانسته اند لذت

عشق ورزیدن را درک کنند و هیچگاه کسی عاشقشان نبوده است.

حسرت می خوری که چرا از تعطیلات خوب استفاده نکردی؟به زنی فکر کن که در اتاق زیر پله نشسته ۷

روز هفته ۱۲ ساعت در روز کار می کند تا غذای فرزندانش را تامین کند.

ماشینت خراب شده و مجبور شدی چندین مایل پیاده بروی؟ به شخصی فکر کن که فلج است و آرزومند

فرصتی است تا بتواند چند قدم راه برود.

خود را در آیینه نگاه کردی و یک موی سفید دیگر پیدا کردی؟به بیمار سرطانی که تحت شیمی درمانی است

فکر کن او آرزو دارد مویی داشته باشد تا آن را در ایینه نگاه کند.

خود را گیج و سردرگم یافته ای  با این می اندیشی که اصلا زندگی برای چیست؟هدف من چیست ؟شکرگزار

باش! کسانی هستند که اینقدر عمرکوتاهی دارند که فرصت فکرکردن به این سوالات  را هرگز پیدا نمی

کنند .

خود را قربانی بدخلقی بداخلاقی و بی توجهی دیگران یافته ای؟ به یاد داشته باش همیشه اوضاع می تواند از

این بدتر باشد .خوشحال باش که تو مثل آن ها نیستی.

این نامه را برای دوستان خود بفرست شاید بدون اینکه خودت بفهمی بتوانی زندگی او را بهبود بخشی.

خدا........

..................................................

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 3:3 |

شـــــــــکر خــــــــدا ........
 
شکرخدا یعنی دوست داشتن زندگی شکر خدا یعنی تلالو امواج طلایی آفتاب بر موج های سرگردان امید
 
شکر خدا یعنی سالم زیستن یعنی بند بند وجود را از قفس تنگ مادیات رها کردن. خدا یعنی
 
پیوستن .خدا ابدیت مطلق  شکر او تایید ابدیت مطلق است. خدا یعنی انسان یعنی طبیعت خدا یعنی
 
موجودات و راز آفرینش آنها  سنگ شیشه حتی آهن .شکر او ترانه ایست با نت های حیات بخش و
 
دردودل با پروردگار راهی است از قعر وجود ذوب انسانها به اوج آسمان هستی راهی که انتهای آن همه
 
قیودات و موجودات دنیوی از شدت شرم ناپدید می شوند.

زندگیم را دوست دارم چون عاشق خدایم خدایی که فقط او را در ظلمت تنهایی ام شناختم و خدایی که

شب ها با قلمم می خوانمش او همانست که انتهایی برای اسرار موجودات ندارد.

                                             

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 2:56 |

خــــــــــــدایا ســــــــــــلام........

 

خدايا بعضي وقتها به اينكه منو دوست داري شك ميكنم

بعضي وقتها به خودمم شك ميكنم كه تو رو دوست دارم يا نه؟

از خودم ميپرسم توروبراي چي دوست دارم? از ترس غضبت يا از ترس از دست دادن

چيزهايي كه دارم?

دوست داشتن فقط به زبون آوردن نيست، بايد بتوني اون توي قلبت احساس كني ،بايد حس

كني كه

اونم تورو دوست داره .

تا از کسي محبتي نبيني نميتوني دوستش داشته باشي ووقتی دوستش داشتی، تمام

وجودش لبريز

از عشق نسبت به او ميشه.

خدايا من آنقدر گذشت ندارم كه به اون چيزهايي كه بهم دادي قانع باشم مثل نفس كشيدن،

داشتن يه

خونواده مهربون،بي نيازي مالي و...

تو مارو توي اين دنيا آوردي وما هيچ اختياري در ورودمون نداشتیم،پس باید انقدر زندگی برامون

لذتبخش

باشه که هرروز وهرشب شکرگزارت باشیم.

دوست ندارم مثل خيلي ها براي هميشه فراموشت كنم ميخوام هميشه برام مهربون بموني

تا هر چيزي

رو فقط از خودت بخوام .

نميخوام با گفتن اين حرفها تو رو هم از دست بدم واز اينم تنها تر بشم ،تو از من نرنج ، شكايت

نميكنم

دل ميخوادباتوفارغ از همه محدودیتهادرد ودل كنم .

دوستم داشته باش خيلي زياد انقدر که بتونم توی قلبم حسش کنم.

 

 

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 2:29 |

بـــــــه امـــــــــید ازادی ســـــــــالم
|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 12:28 |

همــــــــــیشه تـــــــــو

 

جــــــــای پـــا

 

 خوابی دیدم ... خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم. بر پهنه ی

 

 آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق زد.

 

 در هر صحنه ،دوجفت جای پا روی شن دیدم .

 

 یکی متعلق به من ودیگری متعلق به خدا.

 

 وقتی اخرین صحنه در مقابلم برق زد ،به پشت سرو به جای پاهای

 

 روی شن نگاه کردم.

 

 متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام ،فقط یک جفت جای

 

 پا روی شن بوده است.

 

 همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین وغمگین  ترین دوران

 

 زندگی ام بوده است.

 

 این واقعا برایم ناراحت کننده بود ودر باره اش از خدا سوال کردم :

 

 برای خواندن باقی مطلب در روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 17:6 |

بخـــــــــــــدا اعتـــــــــــماد کنــــــــــیم:

  سلام  .

 

 داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین  کوه 

 

 ها بالا برود .

 

  او پس از سال ها آماده سازی،ماجرا جویی خود را اغاز کرد .

 

  ولی از ان جا که افتخار  کار را فقط برای خود می خواست ،تصمیم  

 

  گرفت تنها از کوه بالا برود.

 

  شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید ،

 

  همه چیز سیاه بود .

 

  اصلا دید نداشت و ابر روی ماه وستاره ها را پوشانده بود.

 

 همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ،پایش  

 

  لیز خورد .

 

  از کوه پرت شد .

 

  درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید .

 

  احساس وحشتناک  مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه اورا در 

 

  خود  می گرفت.

 

 همچنان سقوط می کرد ودر ان لحظات ترس عظیم ،رویدادهای  خوب  

 

  وبد زندگی به یادش امد.

 

  اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است .

 

  ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد ،بدنش میان 

 

  آسمان وزمین معلق بود ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش  

 

  محکم شد .

 

  فقط طناب او را نگه داشته بود.

 

  ودر این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند ،

 

  جز آن که فریاد بکشد :«خدایا کمکم کن !»

 

  ناگهان صدای پرطنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد :

 

  «از من چه می خواهی؟»

 

   ای خدا نجاتم بده !

 

  «واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟»

 

   البته که باور دارم .

 

باقی داستان را در ادامه ی مطلب  دنبال کنید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 16:12 |

پـــــــرسیـــــــــد:
؟؟؟!!!!!؟؟؟؟ 

گفت: به من بگو چقدر دوستم داري؟
گفتم:
تو را به بلندي کوه‏ها، پهناي دشت‏ها، عمق درياها و به 

  زيبايي گل‏ها دوست دارم.
تو را به اندازه‏ي تمام وجودت دوست دارم
زيرا هيچ‏کس را بدين‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سري جنباند و گفت:
متاسفم از اينکه نمي‏توانم حرف‏هايت را باور کنم
زيرا
قلب کوچک من تحمّل، عشق بزرگ تو را ندارد .

                                                


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 21:48 |

هیچگــــــــــــــــــــاه :

هیچگاه

 

 یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم چون خرد میشه *میشکنه و

اهسته میمیره *یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش

درد نگیره *یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم *یادمون باشه هیچ وقت کسی رو

بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره *یادمون باشه اگه کسی

دوستمون داشت بهش نگیم برو نمی خوامت چون زندگیش رو ازش می گیریم . ?

 

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 21:17 |

خـــــــــــــــیال کــــــــــردم :

 

 

خيال كردم بري مي ري از خیال کردم

تو رفتي و نرفت چيزي از يادم

تو رفتي تازه عاشقتر شدم من

از اوني هم كه بود بدتر شدم من

صبح تا شب اين شده كارم

كه واسه ي چشات ببارم

تو خداي عاشقايي تو تموم كس و كارم

تو به داد من رسيدي وقتي تنهايي مو ديدي

تو نذاشتي برم از دست اگه چيزي هم هنوز هست

نازنينم اميد شيرينم من به جز تو كسي نمي بينم

از اون روزي كه رفتي يه روز خوش نديدم

به جز دستاي گرمت پناه و پشت نديدم

زندگي مو به پاي تو دادم اون روزا رو نمي ره از يادم

نازنينم برس به فريادم.....

                                                       

 

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 21:11 |

درد و دل بــــــــــا معــــــــبود :

 

نمی دانم از کجا بنویسم فقط احساس می کنم باز تنها شده ام   آه خدایـــــــــا

کجایی می دونم تو قلبمی ولی با هام حرف بزن .

می دونم با خواندن قرآن با هام حرف می زنی امــــــــــــا نه دلم می خواد صداتو بشنو م.

خــــــــــــدا جونم چرا چرا انقدر تنهایی سخته وای می دونم باز دارم شکوه می کنم در حالی

 که تو سرور همه تنهایانی.خدایــــــــــــــــــا من یه ادم ضعیف وبی یاورم ای که از همه هست

ونیست من و ما با خبری پس چـــــــــــــــــرا چرا؟

خدایـــــــــــــــا می دونم بـــــــــــــــــــدم امــــــــــــــــــــــــــا تو ارحم الراحمین ی.

خدایــــــــــــــــا قلــــــــبمان را با نـــــــــــور حضــــــــــــورت شــــــــــاد گـــــردان.

و خـــــــــدایادر عرصــــــــــــــه ی زندگــــــــــــــــی به خــــــــود وا مگــــــــذارمـــان.

                                                     

 درد و دل با معبود

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 0:41 |

پـــــــــــــــــــــرواز:

ــــــــــــــــــــــ

پـــــــــــرواز را بــــــــــــــــخاطـــر بســـــــــــپار  کــــــــه

پــــــــــرنــــــده رفتنـــــ.ـــیسـت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به یک دوست.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 6:31 |

یــــــــــــــــــادمــــــــــــ :
یادم 

 يادم باشد...حرفي نزنم که دلي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را يادم باشد....... جواب کينه را

 

با کمتر از مهر ....... دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم ....... يادم باشد بايد در برابرفريادها سکوت

 

کنم ...... وبراي سياهي ها نور بپاشم ........ يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم ....... از آسمان

 

درس پاک زيستن ....... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست....... بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل

 

تنگش بشکند ..... يادم باشد

                                                                       

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 20:3 |

قســــــــــــــــــــــــــــمت :

گر نشد قسمتم عیش و شادمانی سرخوشم با همین رنج زندگان 

 با من دیقسمتوانه این جهان

 بیگانه عمرمن بی حاصل عشق من افسانه حسرتم جاودانه

جانم ناتوان آهم بی اثر

قلبم مهربان اشکم بی ثمر

عمرم شد همه باطل وای از این دل غافل بزمی مستانه

خواهم حلقی دیوانه خواهم

تا کنم شکوه

رنج هستی ای خوش آن بزم و آن شور مستی شمع صبحم

جلوه ای ندارم بهتر سر بر

خاموشی گمارم عمرم شد همه باطل وای از این دل غافل

وای از ایــــــــــــــن دل غافــــــــــــل

 

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 19:15 |

معــــــــــــشوق:

معشوق 

 خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیستند

 

                                                                 

 و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد.

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 18:0 |

شمـــــــــــار ش معکــــــــــــــــــــوس:
شمارش معکوس 

دستت رو بگذار روی قلبت، این ساعت عمرت که داره تیک تیک میکنه...

جالبه همونی که بهت زندگی

میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده .

انسان با سه بوسه تکمیل می شود :

1-بوسه مادر که با آن پابه عرصه خاکی می گذاری.

2- بوسه عشق که یک عمر با آن زندگی می کنی.

 3- بوسه خاک که با آن پا به عرصه ابدیت می گذار.

 

 

|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 18:0 |

خـــــــــــــــدایـــــــــــــــــا دوستـــــــــــــــــــــــت دارم

...

سلام. ای بی نیاز ترین مهربانان.

از چه برایت بنویسم که تو خود از همه چیزی آگاهی.

وقتی می اندیشم که این وبلاگ را برای تو درست کردم لرزش

خفیف دستانم را احساس می کنم .شیرینی حضورت که در آغوشت

هستم وتو نامرئی ولی پر رنگ از حضور.

کاش همیشه این حس زیبا را داشته باشم ولی

افسوس که برای من که ضعیف النفسم دست نیافتنی می شوی گاهی.

زمانهایی که خود از یاد آوریش خون به چهر ه آورده ولی با کوچکترین فشار

باز چشم به روی همه خوبی هایت می بندم ودر حضورت شکوه آغاز می کنم....

اه از این همه بی حواسی خودمــــــــــــــــــــ می دانم وباز خطا می کنم.

 





ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ▼♣ یــــــــــــــــــــلدا ♣▲ در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 20:25 |